حکایات حکیمانه

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

موضوعات
 » طنزهاي حكيمانه
 » حکایت های حکیمانه
 » سروده های حکیمانه
 » سخنان کوتاه حکیمانه
 » قصه های شهر هرت


  آرشیو ماهانه
 » ۹۴/۱۱/۰۱ - ۹۴/۱۱/۳۰
 » ۹۴/۱۰/۰۱ - ۹۴/۱۰/۳۰
 » ۹۴/۰۹/۰۱ - ۹۴/۰۹/۳۰
 » ۹۴/۰۸/۰۱ - ۹۴/۰۸/۳۰
 » ۹۴/۰۷/۰۱ - ۹۴/۰۷/۳۰
 » ۹۴/۰۶/۰۱ - ۹۴/۰۶/۳۱
 » ۹۴/۰۵/۰۱ - ۹۴/۰۵/۳۱
 » ۹۴/۰۴/۰۱ - ۹۴/۰۴/۳۱
 » ۹۴/۰۲/۰۱ - ۹۴/۰۲/۳۱
 » ۹۲/۱۲/۰۱ - ۹۲/۱۲/۲۹
 » ۹۲/۱۱/۰۱ - ۹۲/۱۱/۳۰
 » ۹۲/۱۰/۰۱ - ۹۲/۱۰/۳۰
 » ۹۲/۰۹/۰۱ - ۹۲/۰۹/۳۰
 » ۹۲/۰۸/۰۱ - ۹۲/۰۸/۳۰
 » ۹۲/۰۷/۰۱ - ۹۲/۰۷/۳۰
 » ۹۲/۰۶/۰۱ - ۹۲/۰۶/۳۱
 » ۹۲/۰۵/۰۱ - ۹۲/۰۵/۳۱
 » ۹۲/۰۴/۰۱ - ۹۲/۰۴/۳۱
 » ۹۲/۰۳/۰۱ - ۹۲/۰۳/۳۱
 » ۹۲/۰۲/۰۱ - ۹۲/۰۲/۳۱
 » ۹۲/۰۱/۰۱ - ۹۲/۰۱/۳۱
 » ۹۱/۱۲/۰۱ - ۹۱/۱۲/۳۰
 » ۹۱/۱۱/۰۱ - ۹۱/۱۱/۳۰
 » ۹۱/۱۰/۰۱ - ۹۱/۱۰/۳۰
 » ۹۱/۰۹/۰۱ - ۹۱/۰۹/۳۰
 » ۹۱/۰۸/۰۱ - ۹۱/۰۸/۳۰
 » ۹۱/۰۷/۰۱ - ۹۱/۰۷/۳۰
 » ۹۱/۰۶/۰۱ - ۹۱/۰۶/۳۱
 » ۹۱/۰۵/۰۱ - ۹۱/۰۵/۳۱
 » ۹۱/۰۴/۰۱ - ۹۱/۰۴/۳۱
 » ۹۱/۰۳/۰۱ - ۹۱/۰۳/۳۱
 » ۹۱/۰۲/۰۱ - ۹۱/۰۲/۳۱
 » ۹۱/۰۱/۰۱ - ۹۱/۰۱/۳۱
 » ۹۰/۱۲/۰۱ - ۹۰/۱۲/۲۹
 » ۹۰/۱۱/۰۱ - ۹۰/۱۱/۳۰
 » ۹۰/۱۰/۰۱ - ۹۰/۱۰/۳۰
 » آرشيو


  لينک دوستان
 » احمدرضاسعیدی
 » معرفی وب های اینترنت
 » گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)
 » وقف عشق
 » حرف هایی برای نگفتن
 » خدیجه کبری ام المومنین(س)
 » چهره های ماندگار
 » تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس
 » سخنان آموزنده دکترشریعتی
 » دموکراسی
 » سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...
 » حکایات
 » شمین
 » دل های آسمونی چشمای بارونی
 » سخنان مشاهیر
 » دولت عشق
 » یک سکوت
 » تعيين قبله با اينترنت
 » اطلاعات 118كشور
 » كوتاه و خواندني
 » لبخند عشق و دوستي
 » تك بيتي هاي ناب
 » شبكه امام رضا (ع)
 » جستجوگر پايگاه هاي شيعي
 » جملات بزرگان
 » عاشق ناشناس
 » امام علی(ع)و نهج البلاغه
 » سیمرغ
 » لحظه ای بیندیش
 » گزیده آثار مجتبی کاشانی
 » لطیفه های ایرانی
 » مشق تمنا
 » آریابوم(حکایت و سخن ها)
 » آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)
 » به یادقیصرامین پور
 » نوشته های آنتونی رابینز
 » باران عشق
 » ضرب المثل ها
 » نقشه ترافيكي تهران
 » حكمت،حكايت،روايت
 » دكترعلي شريعتي
 » دكترعلي شريعتي(مرجع)
 » زبان و ادبيات فارسي
 » 100نكته
 » اوجا
 » كتابخانه نودوهشتيا
 » ثانيه
 » نسيم سحري
 » كمي حرف راست
 » فرياد سكوت
 » ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
 » داستان و حكايت
 » مديريت بازاريابي
 » حرف هاي نگفتني
 » طنزايران
 » آيين زندگي(بهمن صادقيان)
 » سخن بزرگان
 » داستان هاي جالب و خواندني
 » يا مهدي ادركني
 » ماهنامه خانوادگي علي آبادي
 » انجمن فرزانگان كوير
 » سايت فارسي كودكان
 » صحيفه سجاديه
 » نكات و حكايات مديريتي
 » دكترعلي شريعتي
 » عليرضا تاجريان
 » پشت درياها
 » مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
 » حكايات و پندهاي عبرت آموز
 » اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
 » تفنگت رازمين بگذار
 » جملات كوتاه و...
 » لينك داستان ها
 » داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
 » مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
 » وصيت
 » بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
 » اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
 » معتادان گمنام
 » داستان هاي غرق حكايت
 » به تماشا سوگند و به آغاز كلام
 » زنگ فارسي
 » پارسي انديشان
 » پاتريسا
 » ديوان حافظ
 » يعقوب ليث صفار
 » كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
 » خواندني هاي تاريخي
 » حكايات و اشعار
 » پسر خوب
 » جمال(نصرت الله جمالي)
 » شرح حال صالحان شيعه
 » رياضي براي همه
 » لغت نامه دهخدا
 » كليله و دمنه(متن كامل)
 » ترجمه متن انگليسي به فارسي
 » شاخه گل
 » نداي گلها
 » تبديل تقويم ها به يكديگر
 » فرهنگ فارسي به فارسي
 » راديو مولانا
 » اندرزهاي كوچك زندگي
 » نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
 » دانلود كتاب هاي صوتي
 » راوي حكايات باقي
 » زندگي منشوري در حركت دوار
 » حافظ مستانه(آنلاين)
 » بانك سخنان بزرگان
 » ديوان كبير -مثنوي مولانا
 » نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
 » جملات حكيمانه
 » نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
 » غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
 » عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
 » رازهاي موفقيت در زندگي
 » راه موفقيت
 » چت باكس آنلاين
 » ديكشنري آنلاين و جالب
 » فال حافظ آنلاين
 » مثل هاي آموزنده قرآن
 » قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
 » حرف هايي از جنس دل
 » فهرست موسيقي ايران - سل
 » شعر ناب
 » آموزش مكانيك خودرو
 » خواندني هاي كوتاه و مفيد
 » خودنويس(مهسا سعدي)


  لوگوی دوستان

حکایات حکیمانه



  آمار و نویسندگان
 » نويسندگان :
آمار بازديد :

تعداد بازديدها :  

دیکشنری

 
   


 

 

 بسم الله الرحمن ارحیم
       

 

                             
                                  این وبلاگ هر روز آپ می شود  
 
از این پس دنباله مجموعه« دل دیدنی های شهر سرب و سراب» را 
در وب نامه شفیعی مطهر مطالعه فرمایید.        
 
  از اینجا  :http://www.modara.blogfa.com/
                                               این پست ثابت است

 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 فراموش کردن دیگران
       

 


فراموش کردن دیگران


مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمد و گفت: 

من تو را نجات می دهم؛ برای این كه تو روزی كاری نیك انجام داده ای. فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ 

او فكر كرد و به یادش آمد كه روزی در راهی كه می رفت، عنكبوتی را دید ، اما برای آن كه او را زیر پا له نكند، راهش را كج كرد و از سمت دیگری عبور كرد. 

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتی پایین آمد و فرشته گفت: 

تار عنكبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. 

مرد تار عنكبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم كه فرصتی برای نجات خود یافته بودند، به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند؛ اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بیفتد.  ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتی گفت: 

تو تنها راه نجاتی را كه داشتی، با فكر كردن به خود و فراموش كردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست! 

...و بعد فرشته ناپدید شد.

 

@arameshmotlagh



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار و پند آموز
       

 


چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار و پند آموز

حکایت اول:

 
از کاسبی پرسیدند:
چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی می کنی؟
گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم، پیدا می کند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم می کند!!!؟
********************
حکایت دوم:


پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری رفت...
پدر دختر گفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمی دهم...!!
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت:
ان شاءالله خدا او را هدایت می کند...!
دختر گفت:
پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت می کند، با خدایی که روزی می دهد، فرق دارد؟؟!!!!...
************************
حکایت سوم:


از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟...
گفت: آری..
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد!!
اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم...!!
***********************
حکایت چهارم:


عارفی راگفتند:
خداوند را چگونه می بینی؟!
گفت آن گونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد، اما دستم را می گیرد....



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 بهای گزاف برای سوت های اتلاف!
       

 

بهای گزاف برای سوت های اتلاف! 

 


بنجامین فرانکلین در هفت‌سالگی اشتباهی مرتکب شد که در هفتادسالگی هم از یادش نرفت. پسرک هفت‌ساله‌ای بود که سخت عاشق یک سوت شده بود. اشتیاق او برای خرید سوت به‌قدری زیاد بود که یک‌راست به مغازه اسباب‌بازی‌فروشی رفت و هر چه سکه در جیبش داشت، روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آن که قیمت سوت را بپرسد، همه سکه‌ها را به فروشنده داد.
فرانکلین هفتادساله بعد برای یک دوستی نوشت: 

سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آن‌قدر سوت زدم که همه کلافه شدند، اما خواهر و برادرهای بزرگم متوجه شدند که برای یک سوت پول فراوان پرداخته‌ام و وحشتناک به من می‌خندیدند!
اوقاتم عجیب تلخ شده بود و از ته دل گریه می‌کردم.
سال‌ها بعد که فرانکلین سفیر امریکا در فرانسه و شخصیت معروف و جهانی شد، هنوز آن را فراموش نکرده بود و می‌گفت: 

همین‌طور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم و اعمال انسان‌ها را دیدم، متوجه شدم بسیاری از آن‌ها بهای گزافی برای یک سوت می‌پردازند.
 بخش اعظم بدبختی افراد با ارزیابی غلط آن‌ها از ارزش واقعی چیزها برای پرداختن بهایی بسیار گزاف برای سوت‌هایشان فراهم آمده است.
تردیدها و انتخاب ها، اختلافات خانوادگی، مشاجره‌ها، بحث و جدال بر سر مسائلی که حتی ارزش فکر کردن ندارند، همه سوت‌هایی هستند که بیشتر افراد با نادانی بهای گزافی برایش می‌پردازند.



"آیین زندگی: دیل کارنگی"
@dosta_neh



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 درسی که بزرگ ترین قاچاقچی مکزیک به انسان ها داد
       

 

درسی که بزرگ ترین قاچاقچی مکزیک به انسان ها داد
 
گازمن یکی از بزرگ‌ترین قاچاقچیان بین‌المللی موادمخدر جهان است که توانست با حفر تونلی به طول 1.5 کیلومتر مربع از زندان آلتیپلانو تا یک ساختمان نیمه‌ساز در مکزیکوسیتی فرار کند.

اطلاعات منتشر شده حاکی است که سه مقام ارشد زندان پس از فرار وی از کار اخراج شده‌اند و 30 نگهبان و مأمور زندان تحت بازجویی قرار گرفته‌اند. گازمن رئیس کارتل موادمخدر «سینالوآ» است و به عنوان قدرتمندترین عامل قاچاق موادمخدر جهان شناخته شده که به ثروتی افسانه‌ای دست یافته است.

مجله فوربز از خواگین به عنوان یکی از 68 چهره پرقدرت جهان نام برده است. کارتل بزرگ و معروف سینالوآ در 40 کشور مختلف دنیا در پخش موادمخدر فعالیت می‌کند و می‌توان گفت یک شرکت گسترده بین‌المللی است که انواع موادمخدر از جمله کوکائین، هروئین و ماری‌جوانای جهان را تولید و به فروش می‌رساند.این قاچاقچی برای بار دوم در سال 2014 میلادی –- طی عملیات مشترک پلیس فدرال مکزیک و کماندوهای نیروی دریایی مکزیک در هتلی در شهر ساحلی مازالتان در مکزیک دستگیر شده بود که  پس از گذشت یک سال از زندان گریخت .خواگین نخستین بار بیست و دو سال پیش در گواتمالا دستگیر و به مقامات مکزیک تحویل داده شد که به 20 سال حبس محکوم شد و او را به زندان فوق امنیتی مکزیک فرستادند، اما 8 سال بعد با پنهان کردن خود در میان انبوه لباس‌های کثیف محکومان توانست از زندان فرار کند .

پلیس و کارآگاهان مکزیکی می‌گویند نقشه فرار اخیر وی در روز شنبه گذشته از زندان فوق امنیتی مکزیک بسیار هوشمندانه طراحی شده بود.اطلاعات پلیس نشان می‌دهد خواگین از طریق در ورودی کوچکی در بخش حمام زندان توانسته وارد یک تونل زیرزمینی شود و از این راه فرار کند.

وی  2.5 میلیون دلار برای اجرای نقشه فرارش پرداخت کرده است.
 
پلیس می‌گوید: برای اجرای نقشه فرار، گازمن از شش ماه پیش شروع به طراحی نقشه فرار از زندان کرده است، طراحی نقشه فرار ابتدا با خرید زمینی د ر 1.5 کیلومتری زندان شروع شد و زمین آن به وسیله مردی به نام «ال پاستور» خریداری شده است. این ساختمان نیمه‌کاره رها شده بود تا نقشه فرار انجام شود، ولی ال پاستور عنوان کرده که می‌خواست در این ساختمان داروخانه‌ای دایر کند، اما همسایگان ادعا کردند که هرگز تغییر خاصی در ساخت ساختمان ندیده‌اند و تنها کارگران در آن مشغول به کار بوده‌اند. در حالی که به طور پنهانی از زندان تا داخل این ساختمان یک تونل زیرزمینی ساخته بودند و گازمن از راه این تونل خود را به ساختمان نیمه‌کاره رسانده و موفق به فرار شده است. در ظاهر عده‌ای از کارگران از ماه‌ها پیش مشغول حفر کانال به بهانه لوله‌کشی به این ساختمان بوده‌اند، اما گروهی هم از زیر ساختمان سرگرم حفاری برای ایجاد تونل تا پای دیوار زندان بوده‌اند تا نقشه فرار اجرا شود، اما هرگز برنامه لوله‌کشی به ساختمان انجام نشد و گازمن راه فرارش را فراهم کرد.
این قاچاقچی توانست براحتی از طریق تونل زیرزمینی فرار کند که البته پس از  جست‌وجوهای پلیس با هلیکوپترو.... بالاخره حدود دو هفته پيش مجددا دستگير شد ،طول تونل فرار گازمن بیش از یک و نیم کیلومتر، ارتفاع آن 170 سانتیمتر و عرض تونل 80 سانتیمتر است. سراسر این تونل دارای کانال تهویه هوا و سیستم روشنایی نیز بوده است و وسایل خواب گازمن در تونل را هم فراهم آورده بودند.
 در ضمن مهندسان حفار تونل را قبل از آن برای دوره آموزشی ویژه به آلمان فرستاده بود. یک موتورسیکلت ویژه هم برای فرار در تونل نصب شده بود که با اکسیژن کم کار می کرد و مسیر فرار را با آن طی کرد.
 
درس 1:
برای دستیابی به موقعیت مطلوب باید خلاقیت،  یک هدف روشن،  یک انضباط راهبردی (تعهد و صبوری) و خستگی ناپذیری داشت
 
درس 2:
هیچ زندانی و هیچ تنگنایی در مقابل اراده انسان نفوذ ناپذیر نیست
 
درس 3:
وقتی تبهکاران چنین انگیزه ای دارند، چرا باید خدمت گزاران و کارآفرینان که انگیزه های نیک دارند،  زود ناامید شوند؟
🌹🌹



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 زبان فیلسوفانه!
       

 

زبان فیلسوفانه!


حکایتی از میرداماد


نقل است که حضرت میرداماد وقتی از این جهان رخت بربست و به سرای باقی شتافت، شباهنگام اول قبر، نکیر و منکر به بالینش آمدند و از او در مورد خدایی که می‌پرستیده، سوال کردند تا نوبت به سوال های بعدی برسد.
میرداماد در پاسخ گفت: «اسطقسات دگر زو متقن». 

نکیر و منکر با تعجب به هم نگاه کردند و دوباره سوال را تکرار نمودند. میرداماد در پاسخ گفت: «اسطقسات دگر زو متقن».
خلاصه این ماجرا دو سه بار تکرار شد و این دو فرشته دست از پا درازتر به درگاه الهی رفتند و قصه را باز گفتند. ناگهان از عرش ربوبی ندا آمد که:
این مرد را رها کنید. زنده هم که بود حرف هایی می‌زد که ما نمی‌فهمیدیم!!

مرحوم نیما یوشیج این قصه را به شعر درآورده که به خواندنش می‌ارزد:

 میرداماد، شنیدستم من
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: « من رب، من ؟ »

میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی است - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن

حیرت افزودش از این حرف، ملک
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده  تو
می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت :
« تو به این بنده من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرف ها زد که نفهمیدم من! »



:: موضوعات مرتبط: طنزهاي حكيمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 شیخ و شتر
       

 

 

شیخ و شتر



بزرگي با حال بدي در بستر بيماري، خود را در آستانه مرگ ديد. بنابراين از فرزندان و مريدان خود خواست كه از كوچك و بزرگ در شهر براي او حلاليت بگيرند و كسي را از قلم نيندازند تا با خاطري آسوده تر رهسپار سراي باقي شود.

فرزندان و مريدان شيخ در شهر گشتند و از هر كه لازم بود رضايت گرفتند و نتيجه را به شيخ بازگو كردند. شيخ باز هم خود را آسوده نيافت و گمان برد كه كسي از او رنجيده خاطر است. بنابراين از نزديكان خواست كه از حيوانات متعلق به شيخ هم حلاليت بگيرند. آن ها نيز با اميد بهبود خاطر مراد خود، از همه حيوانات حلاليت گرفتند تا به شتري رسيدند كه با لجالت تمام از حلاليت دادن سر باز مي زد و مي خواست خود با شيخ صحبت كند.

شيخ هم با آن حال پيش شتر رفت و گفت: 

«مي دانم كه بارهاي سنگين بر تو گذاشتم و در صحرا و بيابان تو را تشنه، اين و طرف و آن طرف بردم به جاي علف به تو خار دادم، در حالي كه خودم سير بودم و آب گوارا مي نوشيدم. با اين حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان مي خواهم تا آخر عمرت، تو را در ناز و نعمت نگاه دارند.»

شتر با ناراحتي گفت: 

«اي بزرگ، خداي من و تو، مرا براي بار بردن، خار خوردن و تحمل تشنگي آفريده است. من از بار بردن براي تو و تشنگي ها آزرده خاطر نيستم. اما آنچه از تو بر دل دارم، به تو مي گويم و تو را مي بخشم. روزي سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوي كاروان مي رفتي و من و ديگر شتران در پي ساربان در راه بوديم. در ميانه راه، خاري در پاي ساربان رفت و از كاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغي بستي. ما بدين چاره تو ناچار بوديم، حال آن كه ما را شأن و منزلت بر پيروي ساربان بود نه دنباله روي حمار.»

🔴 شرح حكايت:

انتخاب و انتصاب مديران در همه رده‌هاي مديريتي سازمان بايد بر اساس شايستگي‌ها باشد. در غير اين صورت همراهي و مشاركت نيروي انساني را از دست خواهيد داد.😊🚶



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 نمادی از رحمت خدا
       

 

 نمادی از رحمت خدا

 

🌺حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند...🌺


🔹نقل است که گفت: 

در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می‌رُفت و ارزن می‌پاشید. 

ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می‌پاشی؟
گفت: مرغکان چینه نیابند. دانه می‌پاشم تا این تخم به برآید و خدای بر من رحمت کند.
گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد.
گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه می‌کنم؟
گفتم: بیند.
گفت: مرا این بس باشد.
پس ذوالنون گفت: چون به حج رفتم آن گبر را دیدم - عاشق آسا در طواف .

گفت: یا اباالفیض! دیدی که دید و پذیرفت، و آن تخم به برآمد، و مرا آشنایی داد، و آگاهی بخشید، و به خانه خودم خواند؟
ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت: 

خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می‌فروشی.
هاتفی آواز داد: که حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند. تو ای ذوالنون! فارغ باش که کار انفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد.


📚 #تذکره_الاولیا ، ذکر ذوالنون مصری

* قید «لمایرید» بیانگر آن است که جز اراده خداوند، چیزى در افعال او نقش ندارد.

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 حوضچه پرورش ماهي
       

 

   حوضچه پرورش ماهي

 

مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت: چشمان زلالت، جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت: راست می گویی؟ چگونه؟
زن گفت: تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت: 

باشه! ولی زیاد از ساحل دور نشو! می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی های دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز هستند.
او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت و از چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید: چی شده ماهی من؟ کجا می روی؟
زن جواب داد: می روم ماهت بشوم!
مرد گفت: آن وقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت: همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید: آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!
دل كه نيست، حوضچه پرورش ماهي است!
 
«عبدالصباح پاک» نویسنده اى  از بندر ترکمن
@drahmadhellatكانال رسمى



:: موضوعات مرتبط: طنزهاي حكيمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 انجام کار بی اندیشه
       

 

 

انجام کار بی اندیشه 

 

.چوپانی تعریف می کرد، گاهی برای سرگرمی با یک چوب دستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و هنگام خارج شدن گوسفندان،چوب دستی را جلوی پایشان می گرفتم، به طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.
پس از آن که چندین گوسفند از روی آن می پریدند ،چوب دستی را کنار می کشیدم،اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند.
تنها دلیل پرش آن ها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند!!!!!!
گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است. 

تعداد زیادی از آدم ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می دهند؛ مایل به باور کردن چبزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛ مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند
وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی،وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی!!!!
 

"دیل کارنگی"



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 
       
بسم الله الرحمن ارحیم
فراموش کردن دیگران
چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار و پند آموز
بهای گزاف برای سوت های اتلاف!
درسی که بزرگ ترین قاچاقچی مکزیک به انسان ها داد
زبان فیلسوفانه!
شیخ و شتر
نمادی از رحمت خدا
حوضچه پرورش ماهي
انجام کار بی اندیشه
دانستن و عمل کردن!
هلاکت به دست خود!!
حال دعا کن ز خری وارهی!
راه رفتن سگ روی آب
هیولا حضور مخالفان در مراکز تصمیم گیری در کشورهای جهان
 




 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

گاهی نمی توان به کتابی بیان نمود
حرفی که یک حکایت کوتاه می زند
×××××××××
با جور و جمود و جهل باید جنگید
تاپاک شودجهان از این هرسه پلید
یا ریشه هر سه را بباید خشکاند
یا سرخ به خون خویش باید غلتید
(ش.مطهر)
«يكي از كهن ترين و سنتي ترين روش هاي انسان براي انتقال معرفت به نسل هاي بعد، قصه ها و حكايات بوده است. قصه، ناب ترين و خالص ترين بخش ادبيات است؛ چرا كه ما را به دوراني پيش از پيدايش تفاسير و تعابير امروز مان مي برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمايشي اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلي دلپذير منتقل مي كنند.»
(پائولو كوئيلو)


  پیوند های روزانه

مویه های موج
پرواز / قطره قصه می گوید
کرامت انسان
قصه های شهر هرت
پیام امیر(ع)
اندیشه را ورق بزن
حکمت
سخن مطهر
ایران و جهان در آیینه آمار و ارقام
آوای آینه
نقاشی های خدا
به اندیشان
آیا به از این نمی توان بود؟
مدارا
وب باران

تمام لينکها



  لوگوی ما
حکایات حکیمانه



   


 

2009 by 30arg
Designer.Com

 

Powered By blogfa.com Copyright © 
This Themplate  By Theme-