حکایات حکیمانه

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

موضوعات
 » طنزهاي حكيمانه
 » حکایت های حکیمانه
 » سروده های حکیمانه
 » سخنان کوتاه حکیمانه
 » قصه های شهر هرت


  آرشیو ماهانه
 » ۹۴/۰۶/۰۱ - ۹۴/۰۶/۳۱
 » ۹۴/۰۵/۰۱ - ۹۴/۰۵/۳۱
 » ۹۴/۰۴/۰۱ - ۹۴/۰۴/۳۱
 » ۹۴/۰۲/۰۱ - ۹۴/۰۲/۳۱
 » ۹۲/۱۲/۰۱ - ۹۲/۱۲/۲۹
 » ۹۲/۱۱/۰۱ - ۹۲/۱۱/۳۰
 » ۹۲/۱۰/۰۱ - ۹۲/۱۰/۳۰
 » ۹۲/۰۹/۰۱ - ۹۲/۰۹/۳۰
 » ۹۲/۰۸/۰۱ - ۹۲/۰۸/۳۰
 » ۹۲/۰۷/۰۱ - ۹۲/۰۷/۳۰
 » ۹۲/۰۶/۰۱ - ۹۲/۰۶/۳۱
 » ۹۲/۰۵/۰۱ - ۹۲/۰۵/۳۱
 » ۹۲/۰۴/۰۱ - ۹۲/۰۴/۳۱
 » ۹۲/۰۳/۰۱ - ۹۲/۰۳/۳۱
 » ۹۲/۰۲/۰۱ - ۹۲/۰۲/۳۱
 » ۹۲/۰۱/۰۱ - ۹۲/۰۱/۳۱
 » ۹۱/۱۲/۰۱ - ۹۱/۱۲/۳۰
 » ۹۱/۱۱/۰۱ - ۹۱/۱۱/۳۰
 » ۹۱/۱۰/۰۱ - ۹۱/۱۰/۳۰
 » ۹۱/۰۹/۰۱ - ۹۱/۰۹/۳۰
 » ۹۱/۰۸/۰۱ - ۹۱/۰۸/۳۰
 » ۹۱/۰۷/۰۱ - ۹۱/۰۷/۳۰
 » ۹۱/۰۶/۰۱ - ۹۱/۰۶/۳۱
 » ۹۱/۰۵/۰۱ - ۹۱/۰۵/۳۱
 » ۹۱/۰۴/۰۱ - ۹۱/۰۴/۳۱
 » ۹۱/۰۳/۰۱ - ۹۱/۰۳/۳۱
 » ۹۱/۰۲/۰۱ - ۹۱/۰۲/۳۱
 » ۹۱/۰۱/۰۱ - ۹۱/۰۱/۳۱
 » ۹۰/۱۲/۰۱ - ۹۰/۱۲/۲۹
 » ۹۰/۱۱/۰۱ - ۹۰/۱۱/۳۰
 » ۹۰/۱۰/۰۱ - ۹۰/۱۰/۳۰
 » ۹۰/۰۹/۰۱ - ۹۰/۰۹/۳۰
 » ۹۰/۰۸/۰۱ - ۹۰/۰۸/۳۰
 » ۹۰/۰۷/۰۱ - ۹۰/۰۷/۳۰
 » ۹۰/۰۶/۰۱ - ۹۰/۰۶/۳۱
 » ۹۰/۰۵/۰۱ - ۹۰/۰۵/۳۱
 » آرشيو


  لينک دوستان
 » احمدرضاسعیدی
 » معرفی وب های اینترنت
 » گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)
 » وقف عشق
 » حرف هایی برای نگفتن
 » خدیجه کبری ام المومنین(س)
 » چهره های ماندگار
 » تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس
 » سخنان آموزنده دکترشریعتی
 » دموکراسی
 » سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...
 » حکایات
 » شمین
 » دل های آسمونی چشمای بارونی
 » سخنان مشاهیر
 » دولت عشق
 » یک سکوت
 » تعيين قبله با اينترنت
 » اطلاعات 118كشور
 » كوتاه و خواندني
 » لبخند عشق و دوستي
 » تك بيتي هاي ناب
 » شبكه امام رضا (ع)
 » جستجوگر پايگاه هاي شيعي
 » جملات بزرگان
 » عاشق ناشناس
 » امام علی(ع)و نهج البلاغه
 » سیمرغ
 » لحظه ای بیندیش
 » گزیده آثار مجتبی کاشانی
 » لطیفه های ایرانی
 » مشق تمنا
 » آریابوم(حکایت و سخن ها)
 » آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)
 » به یادقیصرامین پور
 » نوشته های آنتونی رابینز
 » باران عشق
 » ضرب المثل ها
 » نقشه ترافيكي تهران
 » حكمت،حكايت،روايت
 » دكترعلي شريعتي
 » دكترعلي شريعتي(مرجع)
 » زبان و ادبيات فارسي
 » 100نكته
 » اوجا
 » كتابخانه نودوهشتيا
 » ثانيه
 » نسيم سحري
 » كمي حرف راست
 » فرياد سكوت
 » ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
 » داستان و حكايت
 » مديريت بازاريابي
 » حرف هاي نگفتني
 » طنزايران
 » آيين زندگي(بهمن صادقيان)
 » سخن بزرگان
 » داستان هاي جالب و خواندني
 » يا مهدي ادركني
 » ماهنامه خانوادگي علي آبادي
 » انجمن فرزانگان كوير
 » سايت فارسي كودكان
 » صحيفه سجاديه
 » نكات و حكايات مديريتي
 » دكترعلي شريعتي
 » عليرضا تاجريان
 » پشت درياها
 » مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
 » حكايات و پندهاي عبرت آموز
 » اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
 » تفنگت رازمين بگذار
 » جملات كوتاه و...
 » لينك داستان ها
 » داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
 » مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
 » وصيت
 » بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
 » اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
 » معتادان گمنام
 » داستان هاي غرق حكايت
 » به تماشا سوگند و به آغاز كلام
 » زنگ فارسي
 » پارسي انديشان
 » پاتريسا
 » ديوان حافظ
 » يعقوب ليث صفار
 » كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
 » خواندني هاي تاريخي
 » حكايات و اشعار
 » پسر خوب
 » جمال(نصرت الله جمالي)
 » شرح حال صالحان شيعه
 » رياضي براي همه
 » لغت نامه دهخدا
 » كليله و دمنه(متن كامل)
 » ترجمه متن انگليسي به فارسي
 » شاخه گل
 » نداي گلها
 » تبديل تقويم ها به يكديگر
 » فرهنگ فارسي به فارسي
 » راديو مولانا
 » اندرزهاي كوچك زندگي
 » نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
 » دانلود كتاب هاي صوتي
 » راوي حكايات باقي
 » زندگي منشوري در حركت دوار
 » حافظ مستانه(آنلاين)
 » بانك سخنان بزرگان
 » ديوان كبير -مثنوي مولانا
 » نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
 » جملات حكيمانه
 » نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
 » غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
 » عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
 » رازهاي موفقيت در زندگي
 » راه موفقيت
 » چت باكس آنلاين
 » ديكشنري آنلاين و جالب
 » فال حافظ آنلاين
 » مثل هاي آموزنده قرآن
 » قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
 » حرف هايي از جنس دل
 » فهرست موسيقي ايران - سل
 » شعر ناب
 » آموزش مكانيك خودرو
 » خواندني هاي كوتاه و مفيد
 » خودنويس(مهسا سعدي)


  لوگوی دوستان

حکایات حکیمانه



  آمار و نویسندگان
 » نويسندگان :
آمار بازديد :

تعداد بازديدها :  

دیکشنری

 
   


 

 

 بسم الله الرحمن ارحیم
       

 

                             
                                  این وبلاگ هر روز آپ می شود  
 
از این پس دنباله مجموعه« دل دیدنی های شهر سرب و سراب» را 
در وب نامه شفیعی مطهر مطالعه فرمایید.        
 
  از اینجا  :http://www.modara.blogfa.com/
                                               این پست ثابت است

 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

  توضیح چند اصطلاح
       

 

 توضیح چند اصطلاح

 

از باباکرم چه می دانید؟


 باباکرم شخصی بوده ازلات های قدیم به اسم رسمی کرم کریمی. قصاب محل بوده وهمه از او حساب می بردند. وقتی از کوچه پس کوچه های محله گذر می کرد، بچه های فقیر و یتیم و بیچاره ای در طول مسیرش بودند که هر روزه به آن ها کمک می کرد و با یک آب نبات آن ها را خوشحال می کرد. طوری شده بود که این بچه ها او را بابا کرم صدا می کردند و هر وقت از دور می آمد، بچه ها با شادی دست می زدند و صدا می زدند:« باباکرم. باباکرم...»



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

  با هر سختی،آسانی است!
       

 

 با هر سختی،آسانی است!

(ان مع العسر یسرا)

مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
 
ـ از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟
 
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد:
 
ـ با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم! رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم.
این بار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شد و رفت پی کارش!
من موندم و رفیق سوم. بعد از مدتی با همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، اما چیزی نگذشت که شکست خوردیم. این بار حجم ضررهای ما به نیم میلیارد رسید! رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش!
توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم، اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم! همه چی به هم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست!
مدتی بعد پسر کوچیکم به خاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوری منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، با پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم با محصول جدید. اولش تقاضا خوب بود، اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو به خاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم!
به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و این بار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد. من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل.
 
مرد میلیاردر بعد از رسیدن به این قسمت از حرف هاش، از حضار پرسید:
 
ـ همون طور که شنیدید، من برای رسیدن به این مرحله از زندگی، تاوان دادم. عذاب کشیدم. آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟
 
هیچ کس دستشو بلند نکرد! مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس با گفتن یه جمله از پشت تریبون اومد پایین:
“خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید، اما حاضر به طی کردن مسیر سختی نیستید که من طی کردم ”.



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند
       

 

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند 

 

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده حیوانات در دستگاه حاکم بود.
به خاطر وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر، گاهگاهی خر گریزی می زد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود، به شیر گفت: 

اگر فکری نکنیم، تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است. 

شیر گفت: چه فکری داری؟ 

روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم.  باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می شوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم. 

شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند، ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود: 

جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند! 

و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر، گفت: 

من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند. 

خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه شومی در سر دارند، گفت: 

من سواد ندارم. شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید؟ 

شیر فورا گفت: من باسوادم .

و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند. خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست. روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت، خر او را صدا زد و گفت: 

بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را باهم برویم. 

روباه گفت: نه من کار دارم. 

خر گفت: چه کاری؟ 

گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم و گر نه الان به جای شیر گردن من شکسته بود.
_______________________

(مثنوی معنوی؛جلال الدین محمد بلخی،مولانا)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

  ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل
       

 

  ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل

 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که: 

والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ریش سفید که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: 

پدرسوخته ملعون دروغ می‌‌گوید، مُرده.

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند او ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه، شرعا جایز نیست!

(کوچه - احمد شاملو)



:: موضوعات مرتبط: طنزهاي حكيمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 سخنی حکیمانه از امام رضا(ع)
       

 

 سخنی حکیمانه از امام رضا(ع)

 

 «بوسیدن دست هر کس به منزله سجده کردن به اوست!»    

(امام رضا علیه السلام)

فرخنده زادروز خورشید خاوران،مهر سپهر رضوان،سلطان سریر ارتضا حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) را تبریک می گویم.

امید که رضایش را بجوییم و راهش را بپویم.

*****************
يازدهم ذي القعده میلاد مولایمان حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) بر همه عاشقان خاندان پیامبر(ص) مبارک باد .
به مبارکی این روز معطر می کنیم جان وجودمان را با سخنی از آقا امام هشتم .

امام رضا (ع) می فرمایند :

خرد آدمی تمام نیست مگر وی ده خصلت داشته باشد.:
1- خیرخواه باشد
2- دیگران از بدی او در امان باشند
3- خیر اندک دیگران را زیاد بشمارد.
4- خیر بسیار خود را اندک شمارد.
5- هر چه حاجت از او خواهند، دلتنگ نشود.
6- در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود.
7- فقر در راه خدا را از توانگری محبوب تر بداند.
8- خواری در راه خدا را از عزت نزد دشمن بهتر بداند.
9- گمنامی را از شهرت بیشتر بخواهد.
10- احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزگارتر است .



:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 بنده خدا....
       

 

🔹بنده خدا....


توی جاده منتظر ماشین نشسته بودم. هر ماشینی رد می شد، دست بالا می کردم که نگه داره، اما نه نگه نمی داشتند.گرم بود و از سر و صورتم بد جور عرق می ریخت. بالاخره یه تویوتا نگه داشت و سوار شدم و شروع کردم به نق زدن . آروم که شدم، راننده ازم پرسید: کجا میری؟
گفتم: نقاشم و برای کشیدن عکس شهداء اومدم.
خیلی مهربون بود ، گفت: می رسونمت به پادگان. 

خلاصه حسابی با هم گفتیم و خندیدیم تا به در پادگان رسیدیم. داخل رفتیم و منو گذاشت دم در ساختمان فرهنگی. موقع خدا حافظی ازش پرسیدم: 

راستی اسمتو بهم نگفتی؟

گفت: الله بندسی .گفتم: یعنی چی؟ گفت: به زبون ترکی یعنی:بنده خدا.
چند روز بعد یکی از رفقاء که فرمانده گردان بود، به دیدنم اومد و گفت برای ناهار میره ساختمان فرماندهی،از من هم خواست باهاش برم تا به فرماند لشگر حاج مهدی باکری معرفیم کنه،منم از خدا خواسته قبول کردم.
ظهر شد و رفتیم برای ناهار که دیدم الله بندسی دم در ایستاده و به مهمونا خوش آمد،میگه. تا دیدمش، رفتم جلو و بغلش کردم و یه چاق سلامتی گرم و محکم زدم پشتش و گفتم:

بی معرفت دیگه سراغ ما نمی آیی؟! 

و خلاصه کلی گله گزاری کردم.
اونم تو جواب عذر خواهی کرد و منو به داخل اتاق دعوت کرد.
در همین حین متوجه دوستم که فرمانده گردان بود شدم که حسابی رنگ از رخسار نازش پریده بود،گفتم: خوب، فرمانده لشگر رو بهم نشون بده.
با صدایی که دلخوری و ترس و ملامت داشت، گفت:

همونی که زدی پشتش، فرماند لشگر حاج مهدی باکری بود.
تا اینو گفت، جاخوردم و هم تعجب کردم که فرمانده لشگر این قدر متواضع و با گذشت؟!!!و هم خجالت کشیدم که این طور رفتار کردم....

زندگی به سبک شهید مهدی باکری
هدیه به روح شهید مهدی باکری



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 این قصه هنوز ادامه دارد...
       

 

 

این قصه هنوز ادامه دارد...

 استمرار داستان نخبه کشی در ایران


دلیل قتل قائم مقام فراهانی را بهتر است در کتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران جستجو کرد.
سفیر انگلیس چنین می گوید :
قائم‌مقام فراهانی تنها ایرانی وطن پرستی بود که نتوانسته بودیم او را بخریم، هر رشوه ای که بدو می دادیم، می گرفت؛ اما آن را به شاه می داد...
سرانجام نامه ای به دولت عالیه انگلیس نوشتم و برای کشتن ایشان درخواست پول کردم...
پس از این که پول فرستاده شد، شبانه به خانه امام جمعه تهران رفتم و مقداری را به او و مقداری را هم جهت عواملش بدو دادم و گفتم باید که وی را تکفیر کنند..
فردا در همه مساجد تهران روحانیون بر منبر رفته و بانگ بر آوردند که مسلمانان از دست این کافر فریاد! فریاد ! او دولت اسلام را بر زمین زده است! و....
سر و صدا که بالا گرفت ، محمد شاه ابتدا او را عزل کرده و پس از یک هفته فرمان قتل تنها ایرانی وطن پرست را امضاء کرد .
پس از قتل آن بزرگ مرد سوار بر اسب شدم تا واکنش مردم را در شهر ببینم .
دیدم این مردم ابله فرومایه بسان شب عید یکدیگر را در آغوش کشیده و کشته شدن این کافر ملحد را به هم تبریک می گویند... 

---------------------------------------

(نکته:جهت حفظ امانتداری عین نوشته های سفیر بدون سانسور نقل شد.از ادبیات وقیحانه او پوزش می خواهم.)



:: موضوعات مرتبط: حکایت های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست !
       

 

هیچ دارویی بهتر   از "محبت" نیست !


👌 لقمان حکیم گفت:
🌷
من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛☝️
🍄
💥و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست 


👌کسی از او پرسید: 

و اگر این دارو هم اثر نکرد، چی؟

لقمان حکیم لبخندی زد و گفت:

"مقدار دارو را افزایش بده !! "

جواب سلام را باسلام بده،

 جواب تشکر را با تواضع ،

جواب کینه را با گذشت ،

جواب بی مهری را با محبت

جواب دروغ را با راستی ،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب خشم را به صبوری ،

جواب سردی را به گرمی ،

جواب نامردی را با مردانگی ،

جواب پشت کار را با تشویق ،

جواب بی ادب را با سکوت ،

جواب نگاه مهربان را با لبخند ،

جواب لبخند را با خنده ،

جواب دل مرده را با امید ،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش ،

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار ،

 مطمئن باش هر جوابی بدهی،


یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو بر می گرده ...



:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 نسبتی داريد با پروردگار
       

 

 نسبتی داريد با پروردگار

واقعا این شعر زیباست .....


کودکی در گوشه ای کز کرده بود
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود
...
سوز سرما بود و کودک بی لباس
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس
...
صد تَرَک در دست های کوچکش
خط پیری بر جبینِ کودکش
...
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن
دردِ یک صد ساله را در خویشتن
...
ابر می بارید و سرما بس عجیب
باد هم شلاق می زد نانجیب
..
رهگذرها جملگی در کارِ خویش
یک به یک گمگشته در افکار خویش
...
زین میان یک تَن به کودک خیره بود
غصه  کودک به جانش چیره بود
...
اشک در چشمان مستش حلقه بست
بر سر کودک کشید از مهر دست
...
مثل یک مجنون لباسش را درید
اشک ریزان بر تن کودک کشید
...
کودک بی چاره با یک آه سرد
با صدایی زخمی از چنگال درد
...
دیده بالا برد و با آن مرد گفت :
از خدا کُت خواستم او هم شنفت
...
با خدا فامیل نزدیکید، نیست ؟
از کنار او مرا دیدید، نیست ؟
...
گفت آری بنده  اویم رفیق
گر چه طاعت را از او کردم دریغ
...
خنده بر لب های کودک نقش بست
داد بر آن مرد اشک آلود دست
...
گفت می دانستم از انجام کار
نسبتی داريد با پروردگار



:: موضوعات مرتبط: سروده های حکیمانه
 

 

       

  نوشته شده توسط سیدعلی رضاشفیعی مطهر

 

 

 

 
       
بسم الله الرحمن ارحیم
توضیح چند اصطلاح
با هر سختی،آسانی است!
با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند
ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل
سخنی حکیمانه از امام رضا(ع)
بنده خدا....
این قصه هنوز ادامه دارد...
هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست !
نسبتی داريد با پروردگار
...تنها تأسّف می خورند!
بهترین مشاور
تحقیر را باور نکن
زیباترین انسان ها
ذوالنون مصري
 




 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

گاهی نمی توان به کتابی بیان نمود
حرفی که یک حکایت کوتاه می زند
×××××××××
با جور و جمود و جهل باید جنگید
تاپاک شودجهان از این هرسه پلید
یا ریشه هر سه را بباید خشکاند
یا سرخ به خون خویش باید غلتید
(ش.مطهر)
«يكي از كهن ترين و سنتي ترين روش هاي انسان براي انتقال معرفت به نسل هاي بعد، قصه ها و حكايات بوده است. قصه، ناب ترين و خالص ترين بخش ادبيات است؛ چرا كه ما را به دوراني پيش از پيدايش تفاسير و تعابير امروز مان مي برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمايشي اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلي دلپذير منتقل مي كنند.»
(پائولو كوئيلو)


  پیوند های روزانه

مویه های موج
پرواز / قطره قصه می گوید
کرامت انسان
قصه های شهر هرت
پیام امیر(ع)
اندیشه را ورق بزن
حکمت
سخن مطهر
ایران و جهان در آیینه آمار و ارقام
آوای آینه
نقاشی های خدا
به اندیشان
آیا به از این نمی توان بود؟
مدارا
وب باران

تمام لينکها



  لوگوی ما
حکایات حکیمانه



   


 

2009 by 30arg
Designer.Com

 

Powered By blogfa.com Copyright © 
This Themplate  By Theme-